|
|
|
|
|
این خاطره را از روی دفتر خاطراتم نوشتم:
امشب ۱۱/۶/۱۳۸۸ چهارشنبه شب است چند روزی بود که منتظر جواب کنکور بودم چون میدونستم همین چند روز جواب کنکور میاد ولی از طریق نامه ی الکترونیکی به سایت سنجش کمی شک افتادم آخه سایت سنجش در جوابم گفت که اواخر شهریورماه اعلام میشه دیگه بی خیالش شدم گفتم حالا حالاها وقت دارم تا این که نشسته بودم حدودا ساعت ۱۰:۳۰ بود تلویزیون اخبار میدیم خودم تنها بودم که ناگهان اخبار گفت جواب از ظهر تا حالا بر روی سایت سنجش قرار گرفته است خدا روز بد نده تمام وجودما استرس گرفت این قدر بد جور که اصلا نمی تونستم راه برم کامپیوتر را روشن کردم و به اینترنت وصل شدم و بعد به سایت سنجش. دستام می لرزید قلبم داشت میومد بیرون واقعا اون موقع تپش قلب را حس کردم همش تو این فکر بودم نکنه جلو چشم من ظاهر بشه مردود من می میرم و اما شماره داوطلبی و نام ونام خانوادگی و شماره شناسنامه و سال تولد را که وارد کردم صفحه ای باز شد و نوشته بود آفرین زحمات تو بی اثر نبود دروغ گفتم نوشته بود آخری این قدر سازمان سنجش را خسته کردی تا قبولت کردندبازم دروغ گفتم نوشته بود کدرشته قبولی: کامپیوتر روزانه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 18:24 توسط
|
||
|
|
|
|
|
تا این که صبح روز کنکور بیدار شدم نماز خوندم و رفتم لباس هاما اتو کنم برق رفت خدایا چی کار کنم که من اتو نکشیده نمیرم سر جلسه اما دیگه امروز مجبوریم با لباس چروک هم بریم تا رفتم صبحانه بخورم برق اومد و منم خوشحال رفتم اتو بزنم که اتو بیش از حد داغ شده بود و خلاصه این که دستم خورد به اتو ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 18:10 توسط
|
||
|
|
|
|
|
مدت ها بود می خواستم وبلاگی درست کنم ولی حوصله نداشتم این وبلاگ تعداد کمی از خاطرات زندگیم می باشد.بذارید اول خودم را معرفی کنم من م.ص هستم دانشجوی رشته روزانه ی کامپیوتر متولد 1367 علاقه مند به هنر و هنرجوی مرحله ممتاز خوشنویسی هستم. و اما دوست دارم از خاطرات پشت کنکوری بودنم و دانشجویی در این وبلاگ بنویسم و همچنین بعضی خاطرات دوران دبیرستان...
سال 1384 پایان دوره ی دبیرستان من بود همان سال در کنکور شرکت کردم ولی چون کتب اصلی را نخوانده بودم نتونستم موفق شوم نا امید نشدم و سال بعد یعنی سال 85 برای کنکور دوباره خوندم فقط هم می خواستم روزانه قبول شوم از اول مهر شروع به درس خوندن کردم از 24 ساعت 25 ساعت درس میخوندم همین طور درسسسسسسسسس می خوندم اما آخراش دیگه کم آوردم و داشتم چل میشدم و نتونستم مطالب را جمع آوری کنم و شبانه هم نزده بودم روز قبل از کنکور خواب و خوراکم اشک بود گویی به من الهام شده بود تلاشات بی نتیجه بوده خلاصه این که قبول نشدم... دیگه حوصله ی هیچ کسی را نداشتم از اینکه میدیدم 1 سال زحمات من بی فایده بود بیشتر غصه می خوردم تا یکی دو ماه این طور بودم واقعا از ته دل می گم کسی که زحمت بکشه و بی فایده باشه خیلییییییییییییییییییی بده خیلییییییییییییی و اما افتادیم تو خط ورزش و باشگاه رفتن تا کمی پشت کنکور را یادم رفت.کتاب های درسی هم گذاشتم داخل یه کارتن و دورش یه ۵ هزار دور چسب زدم تا دیگه خدای نکرده نخوام دوباره درس بخونم. تا امسال تصمیم گرفتم درس بخونم و دوباره شدم پشت کنکوری ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 17:56 توسط
|
||
|
|
|
|
|
اما اون روزی که رفتم با خانوادم برا گذاشتن من به خوابگاه همه مادر پدرا گریه می کردن و من هم از ته دل ناراحت بودم ولی به خود نمی آوردم تا اینکه یکی از مامان بچه ها منا دید و شروع به گریه کرد درست وقتی بود که من داشتم از خانوادم خداحافظی می کردم اون شروع کرد به گریه کردن و نصیحت کردن من که آره با هم خوب باشید با هم مهربون باشید منم شروع کردم زار و زار گریه کردن گویی دارن منا میذارن تو قفس و میرن خلاصه اومدم تو اتاقمون یک اتاق ۱۲ نفر با دوستان خوب و خاطرات خوش و خنده دار . هممون ناراحت روی تختمون نشسته بودیم تا من سر حرفا باز کردم که از کجاهای کشور ایران به این جا آمده اید که هرکدومشون گفتند:فریبا:تهران مریم:تهران نسرین:تهران سمن ناز:قم سمیه:کرج راضیه:فلاورجان شیوا:باغبهادران شیرین:قهدریجان فاطمه: قهدریجان عنایتی:اصفهان فاطمه:اصفهان واما مینا:خمینی شهر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 20:52 توسط
|
||